گفت‌و‌گو با تاکا از گروه مُونو

منتشرشده: 2015/02/22 در Uncategorized
برچسب‌ها:

پلی از جنس موسیقی

 گفت‌و‌گو با تاکا از گروه مُونو

1235n

«مُونو»1 گروه چهار‌نفره‌ی اینسترومنتال راک2 است که از اواخر دهه‌ی نود با سرپرستی «تاکااکیرا گُوتو»3، ملقب به «تاکا»، فعالیت خود را آغاز کرده و تاکنون هشت آلبوم استودیویی، سه ای.پی4 و یک آلبوم اجرای زنده منتشر کرده است. آنها همچنین در دو آلبوم مشترک5 با گروه‌های مختلف همکاری داشته‌اند و تاکنون در آسیا، اروپا و آمریکا تورهای بلند‌مدتی نیز برگزار کرده‌اند. مُونو از‌جمله گروه‌هایی است که در طول سال‌های فعالیت خود، پیوسته در حال رشد بوده و هرچه بیشتر از سال‌های ابتدایی فعالیتش فاصله گرفته، آثار پخته‌تری منتشر کرده است؛ به‌شکلی که در سال 2004 و پس از انتشار دو آلبوم با عنوان‌های «زیر درخت انجیر»6 و «یک قدم جلوتر مرده‌ای»7، با انتشار آلبوم «ابر روان و آسمان سرخ عمیق، پرچمی که به اهتزاز درآمد و آفتابی که تابید»8 (که نخستین آلبوم استودیویی آنها با همکاری «استیو البینی»9 و لیبل «تی.آر.ال»10 نیز هست) آن ناپختگی‌ها، از آنجایی که حاوی بینش و نگاه صحیحی به موسیقی راک بود، توانست آنها را به یکی از مطرح‌ترین گروه‌های «پست‌راک»11 در سطح جهانی تبدیل کند. عنوان «پست‌راک» البته هیچ‌گاه مورد پسند اعضای گروه نبوده و دائماً با مخالفت از سوی آ‌نها روبه‌رو شده است، ولی به‌هر‌حال سیستم ارائه‌ي حسی‌ای که مُونو از طریق آن سعی در اعمال مقصود دارد، نزدیک‌ترین ارتباط را با همین عنوان پیدا می‌کند؛ موسیقی که سعی دارد از نظر ساختاری و به‌واسطه‌ي بی‌کلام‌بودن، نوعی گفتمان را میان انسان‌ها ایجاد کند.

در حقیقت چیزی که «تاکا» از آن با عنوان پل بین انسان‌ها یاد می‌کند، همین موسیقی بی‌کلامی است که فرم جهانی موسیقی راک را به‌مثابه‌ي ابزاری برای گفتمان قرار می‌دهد. گفتمانی که البته پیوسته در پیکر موسیقی راک، ریشه‌های فرهنگ خود را نیز حفظ می‌کند. آنچه خواهید خواند، گفت‌وگوی کوتاهی است که از طریق ایمیل با آهنگساز این گروه ژاپنی انجام شده است؛ گروهی که در دو آلبوم قبلی، علاقه‌ي زیادی به تنظیم قطعات برای ارکستر نشان داد و حالا، ناگهان بخش بزرگی از دستاوردهای پیشینش را کنار گذاشته و به اصل همان گروه چهارنفره بازگشته است. اتفاقی که در صورت دست‌نیافتن به موفقیت آلبوم، می‌تواند به‌مثابه‌ي دور‌زدن در دایره‌ی خلاقیتی تکراری تلقی شود و در صورتی که موفق عمل کند، می‌تواند راهگشای مسیر جدیدی از خلاقیت‌های نوین باشد. گفت‌و‌گوی پیش ‌رو، متمرکز بر دو آلبومی است که در آبان‌ ماه سال جاری با عنوان‌های «انوار تاریکی»12 و «آخرین سپیده‌دم»13 به‌صورت هم‌زمان منتشر شد. گفتنی است این گفت‌وگو در آذرماه و حین برگزاری تور اروپای این دو آلبوم انجام شده است.

 گفت‌و‌گو را از فرایندی که منجر‌به انتشار این دو آلبوم شد، آغاز کنیم.

من همیشه سعی در خلق آثاری سینماتیک داشته‌ام که مرحمی برای حزن و غم درونی‌ام باشند، ولی این‌‌بار، به‌لحاظ خلاقیت با مانع جدی رو‌به‌رو شدم. هیچ الهام و خط داستانی برای نوشتن موسیقی نداشتم. بیش از ده سال است که کار من این است که آلبومی می‌سازم، چند مصاحبه انجام می‌دهم، به یک تور بلند‌مدت می‌روم و سعی می‌کنم قطعات جدیدی هم در این میان بنویسم و زمانی که به ژاپن باز می‌گردم، طی حدود دو هفته، از باقیمانده‌ی آنچه نوشته‌ام آلبوم دیگری می‌سازم. فکر می‌کنم این‌‌بار بیش از اندازه به خودم فشار آوردم، چون هرچه بیشتر به آن فکر می‌کردم، ایده‌های کمتری به ذهنم می‌رسید. هر‌بار که به خانه برمی‌گشتم، با وجود تلاشم برای نوشتن قطعات جدید، به‌جای نوشتن چمدانم را می‌بستم و به تور دیگری می‌رفتم. تا جایی که به نهایت صبر و تحملم به لحاظ فیزیکی و ذهنی رسیدم. البته اشتباه برداشت نشود، من در تمام اجراهای زنده به‌واسطه‌ی طرفدارانمان چیزی فوق‌العاده‌ تجربه می‌کردم. اما هرجای دیگر، تنها چیزی که احساس می‌کردم پوچی محض بود. به همین خاطر نه می‌توانستم قطعه‌ای بنویسم و نه الهامی بگیرم. نه موسیقی، نه کتاب، نه فیلم و نه دوستانم توانایی بازیابی و ارضای ذهنی‌ام را نداشتند. قطعاً داستان جالبی برای بازگویی نیست، اما هر‌بار قبل از رفتن به روی صحنه، حالم به هم می‌خورد و به‌واسطه‌ی درد معده‌ام، نمی‌توانستم بخوابم. به‌دلیل این درد‌ها متوجه شدم که اکنون وظیفه‌ام تبدیل‌کردن همین احساسات به موسیقی است؛ احساساتی مثل رنج‌کشیدن، پوچی، تقلا، ترس و اضطراب. در حقیقت جایی برای آن روزنه‌ی امید که پیش‌تر اعتباری برایش قائل بودم، وجود نداشت و تصور می‌کردم تنها چیزی که باید منبع تأثیرپذیری قرار دهم همین احساسات منفی است. زمانی که منبع تأثیرپذیری‌ام برای ساخت قطعات را بر‌اساس این احساسات گذاشتم، زندگی روزانه‌ام هم تاریک‌تر و افسرده‌تر شد. مثلاً زمانی که از استودیو بیرون می‌آمدم، بدون هیچ درگیری ذهنی مشخصی، احساساتم سرکش و متمرد بود. انگار که روحم را به شیطان فروخته باشم!

تابستان گذشته، از آنجایی که فرصت نوشتن موسیقی برای چند سریال و فیلم را داشتم، تصمیم گرفتم تا موسیقی‌های متفاوتی بنویسم؛ البته بدون هیچ فکری و نه لزوماً برای مُونو شروع به نوشتن قطعات مختلف کردم. به همین شکل شیوه‌ی زندگی‌ام را هم تغییر دادم. مثلاً به‌جای آخرشب‌ها که ساعت همیشگی نوشتن موسیقی برای من بود، اول صبح یا در عصر موسیقی می‌ساختم. در نهایت این قطعه‌های جدید برای خودم، مثل دارو برای گذران روزمرگی‌های زندگی عمل کردند. در آن زمان البته هیچ قصدی برای انتشار دو آلبوم به‌صورت هم‌زمان نداشتم، اما با گذشت زمان توانستم تمام قطعاتی که نوشته‌ام، چه آنهایی که در موقعیت بدی نوشته‌ شده بود و نماینده‌ی بخش تاریک ذهن من بودند و جرئت نداشتم نزدیکشان بروم و چه قطعاتی را که پس از آن نوشتم بپذیرم. ابتدا می‌خواستم تمامشان را در قالب یک آلبوم منتشر کنم، ولی تصور می‌کنم درست نبود که این قطعات در یک آلبوم کنار هم قرار بگیرند؛ چرا که «آخرین سپیده‌دم» در حقیقت آلبومی متضاد با «انوار تاریکی» است؛ آلبومی که در حال فرار از تاریکی است و اساساً به‌دنبال روشنایی می‌گردد. بر همین اساس تصمیم گرفتم دو آلبوم متفاوت را به‌صورت هم‌زمان منتشر کنم.

چه مفهومی این دو آلبوم را که به‌لحاظ ساختار و تم با یکدیگر متفاوت هستند، با وجود تضاد‌شان، به یکدیگر پیوند می‌زند؟

این‌بار مفهوم و منبع الهام‌گیری از داستان یک ورزشکار به‌وجود آمد. ورزشکاری که از کودکی بسیار بااستعداد و خوش‌شانس بود، یک روز، در میانه‌ی یکی از بازی‌هایش صدمه دید؛ به‌شکلی که دیگر نمی‌توانست به ورزش ادامه دهد. او افسردگی شدید گرفت و هدفش را برای زندگی از دست داد. مدت‌ها نه امید و نه رؤیایی داشت و حتی به خودکشی هم فکر کرد. سال‌ها بعد، او با نوشتن کتابی برای ورزشکاران از تاریکی درونی‌اش بیرون آمد. وی کتابی درباره‌ی جلوگیری ورزشکاران از مصدومیت نوشت و اکنون این کتاب به‌عنوان یکی از معروف‌ترین کتاب‌های دنیای ورزش شناخته می‌شود. او عمیق‌ترین تاریکی‌ها را تجربه کرد و برای نخستین‌بار سرنوشتش را کشف کرد. در این دو آلبوم من می‌خواستم هردو روی تاریکی و روشنایی را (که همه در زندگی‌شان تجربه می‌کنند) بیان کنم. می‌خواستم به آنهایی که در فکر رهاکردن رؤیاهایشان در این دنیای در حال پیشرفت هستند یا از آینده ترس دارند یا جایگاه حقیقی‌شان را پیدا نکرده‌اند، موسیقی ارائه کنم که اجازه‌ي عبور از محدودیت‌ها را برایشان فراهم کند. تاریک‌ترین جا نزدیک به انتهای تونل است. نباید خسته شد و تا انتها باید رفت. هرچند ممکن است متوجه نباشیم، ولی تاریکی در انتظار قوی‌تر‌شدن ماست. این، همان چیزی است که سعی در ابراز و بیان موسیقایی آن داشتم و می‌خواستم توسط آن، به مخاطب امید ببخشم.

پیش‌تر عنوان کرده بودید که برای ساخت موسیقی از احساسات و تصاویر ذهنی استفاده می‌کنید. کمی بیشتر درباره‌ی این حس‌ها و فرایند تبدیل‌شدنشان به موسیقی در این دو آلبوم توضیح بدهید.

تمام احساسات انسانی در قالب مثبت و منفی تقسیم شده است. اگر در نظر بگیریم که هر‌کدام از آنها به‌طور مساوی پنجاه درصد سهم دارند، در صورتی که یک درصد به احساسات مثبت اضافه شود، همه‌چیز شروع به پیشرفت به‌سمت روشنایی می‌کند. بگذارید ساده بگویم؛ در خصوص آلبوم «آخرین سپیده‌دم» که سعی می‌کند در مسیری مینی‌مالیستی قدم بگذارد، سعی داشتم بیان کنم که بدون توجه به وضعیت و احساسات فعلی، اگر همه‌چیز را آن‌طور که هست قبول کنیم و به‌دنبال روشنایی بگردیم، می‌توانیم به تمام احساسات و افکار منفی غلبه کنیم. از طرف دیگر در خصوص آلبوم «انوار تاریکی»، حتی اگر یک درصد به احساسات منفی اضافه شود، آشفتگی در نهایت، گسترش پیدا می‌کند و بدون اینکه متوجه آن باشیم، به‌سمت تاریکی سقوط می‌کنیم. در حقیقت دوست داشتم به‌واسطه‌ی هنر، نظمی را در قالب بی‌نظمی تصویر کنم؛ یعنی وقتی همه‌چیز بی‌نظم و آشفته است، همیشه چیزی هست که رفتار منظم دارد. آنچه در خروجی نهایی دو آلبوم می‌بینیم، دو روی سکه‌ی زندگی را نشان می‌دهند؛ روشنایی و تاریکی، امید و نا‌امیدی، عشق و فقدان. احساساتی که قابل بیان نیستند، درد‌‌هایی که در کلمات نمی‌گنجند و خوشی‌هایی که به‌راحتی قابل اندازه‌گیری نیستند. همچنین امیدوار بودیم که چیزی برای گذشت و دوری از تاریکی نیز، وجود داشته باشد.

در خصوص آهنگسازی، خودم تمام قطعات را نوشته‌ام. من همیشه اعتقاد داشتم که موسیقی، بیش از هر‌نوعی از کلمات، بهترین ابزار برای ارائه و توصیف احساسات است. قدرت خلق چیزی از هیچ، منفعتی است که در زمان درگیری‌های ذهنی و به‌واسطه‌ی پُر‌کردن خلأ خویش به‌دست آوردم. این‌‌بار به این فکر بودم که احساسات آشفته و سرکشم را تا آنجا که امکانش وجود دارد، همان‌گونه آشفته و سرکش رها کنم و احساسات مثبتم را هم به همین شکل. بنابراین رویارویی و برخورد مستقیم با تاریکی درونی‌ام خیلی سخت بود. در حقیقت این فرایند شبیه به ارزیابی خودم توسط خودم بود. از طرفی با آن تاریکی کذایی روبه‌رو بودم و از طرف دیگر احساسات مثبت، به من می‌گفتند که تسلیم نشوم. بنابراین سعی کردم چیزی بنویسم که سبب تشویق و دلگرمی باشد؛ نوعی انرژی که بتواند از تاریکی عبور کند. در خصوص روند تبدیل‌شدن این احساسات به موسیقی، هیچ خط مشی مشخصی برایم وجود ندارد. اگر چیزی به‌وجود بیاید که با احساساتم بی‌ارتباط باشد، به‌راحتی آن را کنار می‌گذارم. همچنین فکر می‌کنم آن احساسات سیاه و شوق دیدن دوباره‌ی روشنایی، مختص من نیست و همه‌ي انسان‌ها این احساسات را تجربه می‌کنند؛ من صرفاً می‌خواستم این احساسات را در کنار هم، تبدیل به موسیقی کرده و به دنیا عرضه کنم.

موسیقی این دو آلبوم، مثل یک آلبوم مفهومی14 نیستند که خط داستانی مشخصی داشته باشند، بلکه به احساسات و تصاویر ذهنی آهنگساز وابسته‌اند. فکر می‌کنید مخاطب با شنیدن موسیقی، لزوماً به تصاویری که شما در حین ساخت آلبوم داشتید خواهد رسید یا سعی می‌کند داستان و تصاویر ذهنی خودش را بر‌اساس این موسیقی انتخاب کند؟

اتفاقات سیاه و سفید زیادی در ما می‌افتد و راه فراری از آنها وجود ندارد؛ حتی اگر راه فراری هم باشد، در نهایت هرکس باید چراغ خودش را بردارد و از کنار این تاریکی‌ها بگذرد. بنابراین فکر می‌کنم این به مخاطب بستگی دارد که چه تفسیر و ترجمه‌ای از آلبوم‌ها داشته باشد. برای ما، همین که موسیقی‌مان در وجود مخاطب باعث برانگیختن احساسات شود، فوق‌العاده عالی است.

در آلبوم‌های قبلی، بخش بزرگی از فضاسازی‌ها مدیون ارکستر بود. با توجه به اینکه در این آلبوم با ارکستر همکاری نداشتید، چه تغییرات و ایده‌های جدیدی در آهنگسازی و تنظیم داشته‌اید.

من اساساً به‌دنبال ساخت موسیقی‌ای بکر، سمفونیک و معنوی هستم؛ چیزی شبیه به موسیقی بتهوون که با گیتار ‌الکتریک نواخته شود! به نظرم ما در حد یک گروه مستقل، تجربه‌های متفاوت و زیادی داشته‌ایم؛ مثل اجرا با ارکستر کامل در نیویورک، لندن، استرالیا و توکیو. همان تجربه‌ها در آلبوم «برای والدینم»15، به موسیقی پیچیده و کلاسیک‌تری منجر شد و با‌این‌حال همین اتفاق نگرانی‌هایی را نیز، در ما برانگیخت؛ تا جایی که در خلال اجرای آلبوم در تور آمریکا، متوجه شدیم موسیقی‌مان در قیاس با آثار قدیمی‌تر، شبیه به یک دایناسور بی‌مهره شده! البته که موسیقی سمفونیک بلند، حماسی و خیال‌انگیز است؛ اما پتانسیلی را که موسیقی راک به لحاظ تخریب و فشار عرضه می‌کند، ندارد. در خصوص سمفونیک‌تر‌شدن، به‌خصوص در آلبوم قبلی، با آنکه دلواپسی‌هایی داشتیم، به‌ناچار آنها را به‌عنوان یک ریسک وخطر پذیرفتیم؛ چرا که می‌خواستیم تجربه‌ي جدیدی داشته باشیم. با‌این‌حال با تور‌های بیشتری که برگزار کردیم به این نتیجه رسیدیم که نگرانی‌هایی که پیش‌تر داشتیم بجا بودند و به چیزی بازگشتیم که در ابتدا با همان آغاز کرده بودیم؛ بازگشت به همان ریشه‌های گذشته به‌عنوان یک گروه چهار‌نفره؛ البته کار سختی نبود، اما در‌عین‌حال، نمی‌خواستیم دوباره‌کاری کنیم. یعنی دوست نداشتیم کاری که پیش‌تر انجام داده‌ایم را دوباره انجام دهیم و آلبومی شبیه به آثار ابتدایی‌مان منتشر کنیم. ضمن اینکه در حال حاضر گروه‌های زیادی وجود دارند که موسیقی بی‌کلام کار می‌کنند. بنابراین ما بدون استفاده از ارکستر، نیازمندِ یافتن روش و نگاهی مختص خودمان بودیم. با توجه به این مسئله، گفت‌و‌گوهایی هم با «جِرِمی دیواین»16 از لیبل «تی.آر.ال» (که بیش از ده سال است که دوست و همراه ماست) در خصوص ایده‌ها و دمو‌هایی که تهیه کرده بودم، داشتم و تعدادی از آنها را با همکاری هم تنظیم کردیم. دیگر اعضای گروه نیز در نوشتن قطعات به من کمک کردند و به‌خوبی از پس اجرای آنها برآمدند؛ اساساً زمانی که دوباره سعی می‌کنید به‌عنوان گروهی چهارنفره کار کنید، اجرای هر‌یک از اعضا، نقش ارزشمند‌تری در خروجی نهایی بازی می‌کند. اجرای دیگر اعضای گروه در این دو آلبوم بسیار پرخاش‌جویانه، خالص‌تر و تازه‌تر شد.

از قطعه‌ي «جایی که آغاز می‌کنیم»17 به‌عنوان موسیقی متن فیلم کوتاهی با همین عنوان نیز، استفاده شده است. آیا این قطعه از ابتدا برای فیلم ساخته شده بود؟

همکاری ما با «میتسویُو میازاکی»18 (کارگردان فیلم) از جایی آغاز شد که او دوست داشت فیلمی براساس این قطعه درست کند. بنابراین این قطعه برای فیلم ساخته نشده، بلکه برعکس، این فیلم است که برای این قطعه ساخته شده است. فیلم داستانی بسیار زیبایی از آب درآمده و امیدواریم شما هم آن را ببینید.

گروه‌های راک چهارنفره، معمولاً خود را محدود به سازهای اصلی موسیقی راک (گیتار، درامز و باس) می‌کنند، در‌حالی‌که در این دو آلبوم از سازهای دیگری نیز، استفاده می‌شود و گاهی نقش اصلی در قطعه را همان سازها بازی می‌کنند. مثل قطعه‌های «قلعه‌های آسمانی»19 و «کاتانا»20 که از پیانو استفاده شده است. آیا این قطعه‌ها از ابتدا براساس ملودی‌های پیانو نوشته شده بود؟

بله، نوشتن این قطعات از پیانو آغاز شد. مدت زیادی است که از این ساز در کارهایمان استفاده می‌کنیم. من عاشق صدای خیال‌انگیز و شفاف این ساز ارگانیک هستم. ‌

ترومپت در قطعه‌ي «تسلیم»21 چطور؟

این قطعه با این ذهنیت شکل گرفت که انگار هرلحظه امکان دارد به‌پایان برسد؛ هرآنْ ممکن است موسیقی قطع شود. بنابراین قطعه باید آرام و سنگین می‌بود؛ مثل گام‌هایی که به سنگینی برداشته می‌شوند. ترومپت بعدتر به موسیقی نهایی اضافه شد و احساس نوستالژیک و دنیای زیبایی به این قطعه‌ اضافه کرد.

در قطعه‌ي «دستی که حقیقت را نگاه داشته»22 برای نخستین‌بار در طول فعالیتتان از وکال -با همراهی خواننده مهمان- استفاده کردید؛ چطور شد مُونو که به‌عنوان یک گروه اینسترومنتال شناخته می‌شود، تصمیم گرفت از وکال استفاده کند.

شخصاً مدت‌ها بود که دوست داشتم با «تتسُویا فوکاگاوا»23 (خواننده‌ی گروه «انوای»24) همکاری کنم و از اینکه در نهایت این اتفاق افتاد بسیار خوشحالم. حتی در زمان نوشتن قطعه، می‌توانستم صدای او را در ذهنم مجسم کنم. در زمانی که بر روی این قطعه کار می‌کردیم او بدون هیچ راهنمایی و کمکی از طرف من، به‌خوبی احساسی که سعی در انتقالش داشتم را درک و آن را اجرا کرد.

این دو آلبوم هر‌چند به‌لحاظ سازبندی و تنظیم ساده و محتاتانه‌تر از آثار قبلی به‌نظر می‌رسند، با‌این‌حال تمام ویژگی‌هایی که مُونو در طول سال‌های فعالیتش داشته را با خود به‌همراه دارند. این بینش و نگاه مبتکرانه، چگونه به وجود آمده است؟

هنر در طول سال‌های مختلف، از یک منبع سرچشمه می‌گیرد و من تصور می‌کنم وظیفه‌ی ما هنرمندان، ارائه‌ی اثر با تغذیه از همان منبع یکتاست. ما اهل ژاپنیم، اما نصف سال را به سفر و اشتراک فرهنگ و تاریخ میان کشورهای مختلف می‌گذرانیم. بنابراین به‌نوعی سعی داریم به‌واسطه‌ی موسیقی‌مان نوعی «پُل» بین انسان‌ها بسازیم.

تأثیر فرهنگ کشور زادگاهت بر موسیقی‌تان در کجای این پل قرار می‌گیرد؟

از آنجایی که ما اهل ژاپن هستیم احساس می‌کنیم هرچه بیشتر از فرهنگ آمریکا و اروپا تأثیر نپذیریم، بهتر است. من دوست دارم مخاطب به‌واسطه‌ی موسیقی ما، آن حال و هوا و صحنه‌های بزرگ‌شدنمان در ژاپن را احساس کند.

نظرت در خصوص دانلود غیرقانونی (به‌خصوص برای کشورهایی مثل ایران که امکان خرید فیزیکی یا دیجیتال آثار شما وجود ندارند) چیست؟

من نمی‌توانم دانلود غیرقانونی را بپذیرم، اما این را می‌دانم که در هنر، گاهی اوقات قدرتی وجود دارد که بر زندگی مردم تحمیل می‌شود. واقعاً امیدوارم روزی برسد که مردم ایران بتوانند به‌راحتی به هنر جهانی دسترسی داشته باشند و آن را تجربه کنند.

اکنون در حال برگزاری تور آلبوم هستید؛ اجرای قطعات جدید همان احساسی که انتظارش را داشتید برایتان تداعی می‌کند؟

در حال حاضر تور اروپای آلبوم را برگزار می‌کنیم و در سوئد هستیم؛ تور جدید عالی پیش می‌رود و این روزها اوقات باشکوهی را سپری می‌کنیم.

از کشور شما، «کیتارو»25 چندی پیش در ایران اجرایی برگزار کرد، اگر روزی شرایط برگزاری کنسرت در ایران را داشته باشید، حاضر به اجرا در قالب قوانین ایران هستید؟

شنیدن برگزاری کنسرت کیتارو در ایران واقعاً عالی ‌است. ما همیشه امیدواریم که در ایران هم اجرا داشته باشیم.

از شما سپاسگزارم.

 * با سپاس ویژه از «سینا سرخیلی» عزیز که در تهیه‌ی متن حاضر از راهنمایی‌های لازم دریغ نکرد.

 

پا‌نوشت‌ها:

  1. Mono
  2. Instrumental Rock: نوعی از موسیقی راک که بر استفاده از قابلیت‌های مختلف سازها تأکید دارد. این نوع موسیقی عموماً بدون کلام است.
  3. Takaakira Goto.
  4. EP (Extended play) Album.
  5. Split Album.
  6. Under the Pipal Tree.
  7. One Step More and You Die.
  8. Walking Cloud and Deep Red Sky, Flag Fluttered and the Sun Shined.
  9. «استیو البینی» (Steve Albini) مهندس صدا، آهنگساز، نوازنده و روزنامه‌نگار حوزه‌ی موسیقی است. وی مهندس صدای آلبوم‌های مختلف گروه «مُونو» نیز بوده است.
  10. R.L (Temporary Residence Limited).
  11. «پست‌راک» (Post rock) ازجمله زیرشاخه‌های موسیقی راک است که ریشه‌اش را از موسیقی مستقل و زیرزمینی می‌گیرد. فرم‌های کلیشه‌ای موسیقی راک کمتر جایگاهی در «پست‌راک» دارند و اساساً از سازبندی موسیقی راک به‌مثابه ابزاری برای بیان مختص هنرمند و نه لزوماً شبیه به موسیقی راک استفاده می‌شود.
  12. Rays of Darkness.
  13. The Last Dawn.
  14. Concept album: آلبوم مفهومی نوع خاصی از آلبوم استودیویی است که در آن تمام ایده‌های موسیقایی یا شعری در خدمت یک ایده و داستان واحد قرار دارند.
  15. For My Parents.
  16. Jeremy deVine.
  17. Where we Begin.
  18. Mitsuyo Miyazaki.
  19. Elysian Castles.
  20. Katana
  21. Surrender
  22. The Hand That Holds the Truth.
  23. Tetsuya Fukagawa.
  24. Envy
  25. Kitaro

ــــــ این نوشته قبلا در شماره‌ی 147 ماهنامه‌ی «هنر موسیقی» منتشر شده است.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.