«دست» به مثابه ابزار؛ چند پرده از اهمیت داشتن و نداشتن دست در موسیقی

منتشرشده: 2017/02/12 در Uncategorized

«دست» به مثابه ابزار

چند پرده از اهمیت داشتن و نداشتن دست در موسیقی

نویسندگان: سیامک قلی‌زاده/ آنژلا والی

6f0c0382dc99add8c2d184e7f424b2a3

اصولا موسیقی از آنجایی آغاز می‌شود که افراد، سازی به دست می‌گیرند و سعی می‌کنند صدایی خوش از آن خارج کنند. برای بسیاری از نوازندگان که به اوج موفقیت رسیدند نگاه کردن به دستان اسطوره‌ها مهمترین الگوی یادگیری بوده است. سازندگان سازها برای اینکه از مواد خام یک ساز خلق کنند یا آهنگسازان برای مکتوب‌کردن ساخته هایشان باید از دستشان کمک بگیرند. ابزار مناسب در هرکدام از بخش های موسیقی به وسیله دست فعال می‌شوند و اینگونه معنا پیدا می‌کنند. بیش از 95 درصد سازها در ارتباط مستقیم و غیر مستقیم (مانند ساز دهنی) با دست های نوازندگان است که می‌توانند نتی را به صدا در آورند.  حتی با وجود پیشرفت تکنولوژی و فراگیر شدن استفاده از نرم افزار های مربوط به موسیقی، باز هم از این قاعده مستثنی نیستند. اهمیت این عضو در موسیقی آنچنان زیاد به نظر می‌رسد که شاید هر موزیسنی وقتی مشکلی برای دستش ایجاد می‌شود به اولین چیزی که فکر و نگرانش می کند ادامه فعالیتش است.این نگرانی بزرگتر از آن چیزی است که در هر شغل دیگری ممکن است به وجود بیاید؛ چراکه موسیقی برای آن ها هم کسب درآمد و هم وسیله برای آرامش روحشان است. همین چند هفته پیش بود که کیت امرسون، موزیسن و پیانیست گروه «ELP»به ضرب گلوله کشته شد. با اینکه هنوز تحقیقات در مورد این حادثه ادامه دارد اما شواهد نشان داده او خود کشی کرده است. یکی از نزدیکان امرسون گفته: او به دلیل مشکلاتی که برای دستش به وجود آمده بود روحیه خوبی نداشت و احساس ناامیدی و افسردگی می‌کرد. اگر ثابت شود که خودکشی امرسون از این موضوع ناشی شده، یکی از تلخ ترین مرگ‌هایی است که در طول تاریخ برای یک موزیسین رخ داده است. البته نه از این جهت که حوادثی بدتر از این نداریم، از این بابت که به خاطر مشکلی قابل حل، یکی از بهترین‌های تاریخ پراگرسیو را از دست دادیم. در این نوشته قرار است با چند صحنه شامل بیماری مرسوم در نوازندگان، مشکلات روبرت شومان و دیگران، با نگاهی به پیشرفت علم پزشکی روبه رو شوید که البته همگی در سکانس آخر باهم روبه رو می‌شوند.

«دیستونی»، بیماری شایع

دیستونی یا بدقوامی ماهیچه‌ها٬ اختلال و بیماری حرکتی-عصبی است که به‌علت ارسال اطلاعات نادرست مغز به عضلات اتفاق می‌افتد. دیستونییک عضله یا گروهی از اندامها را تحت تاثیر قرار می‌دهد و باعث حرکات غیرطبیعی٬ غیرارادی٬ انقباض‌های طولانی‌ مدت عضلانی و پیچش اندامهای بدن می‌شود. به عبارت ساده‌تر٬ هنگامی که حرکات عضلاتی از بدن به مدت زیادی در وضعیتی غیرطبیعی قرار بگیرد و ناتوان شود به آن دیستونی می‌گویند. این اختلال می‌تواند طیف وسیعی از اندامها یا فقط قسمتی از بدن را هدف قرار دهد و دلایل گوناگونی در ایجادش نقش دارد. برخی دیستونی‌ها گروه محدودی از عضلات را درگیر می‌کنند که به آنها «فوکال دیستونی» یا «دیستونی موضعی» گفته می‌شود. دیستونی‌ موضعی‌ای که موثر برانگشتان و دست است، هر حرفه‌ای که نیازمند به حرکات و تمرینات مکرر است را تحت تاثیر قرار می دهد. اما در میان نوازندگان بیش از هر حرفه دیگری رایج است که اغلب به دلیل تکراردر تمرین و اجرا نمایان می‌شود. این اختلال در نوازندگان به عنوان «دیستونی نوازنده» یا «گرفتگی عضلات نوازنده» شناخته می‌شود. کارشناسان تخمین می‌زنند که حدود ۲ درصد از نوازندگان حرفه‌ای تحت تأثیر دیستونی هستند. احتمال زیادی وجود دارد که تعداد زیادی از نوازندگان با این علائم زندگی کنند اما هرگز از وجود بیماری آگاه نمی‌شوند. نوازندگان حرفه‌ای٬ مستعد به پذیرش تعدادی از بیماریهای شغلی از جمله دیستونی موضعی، کاری-تخصصی هستند. لفظ کاری-تخصصی نشان می دهد که علائم بیماری تنها زمانی که فرد درحال تکمیل و پیشروی شغلی خاص٬ مانند نواختن یک ساز، رخ میدهد. تقریباً تمام افرادی که دیستونی دارند٬ آموزش سنتی دیده‌اند. نکته جالب اینکه دیستونی در مردان بیشتر دیده می‌شود. اولین نشانه‌های دیستونی نوازنده، در لغزش دست و خطاهای اجرایی آشکار می‌شود؛ مواردی که اصولاً نوازنده به صورت پیش فرض در نواختنشان تبحر دارد. نوازنده ممکن است این علائم اولیه را عللی از نداشتن آمادگی لازم و کافی یا مشکل تکنیکی خود تلقی کند. این نوع دیستونی فقط با نواختن بروز پیدا می کند و دیگر فعالیتهای فرد را مورد تاثیر قرار نمی‌دهد. امروزه دانشمندان درحال پژوهش بر روی ریشه‌های دیستونی نوازنده در سراسر دنیا هستند.

زمانی که یک فرد شروع به تکمیل روند یادگیری می کند٬ این حرکات در مغز به عنوان برنامه‌های حسی-حرکتی ذخیره می شوند. در دیستونی نوازندگی٬ به طریقی نامشخص این برنامه مغزی به شکل نادرستی تغییر و در نتیجه نواختن را مختل می کند. دیستونی دست در نوازندگان پیانو٬ سازهای زهی٬ گیتار٬ پرکاشن و سازهای بادی‌چوبی دیده می‌شود. در پیانیست‌ها معمولا علائم بیماری در دست راست  بروز پیدا کرده و بیشترانگشتان ۴و۵ را تحت تاثیر قرار می‌دهد. نوازندگان سازهای زهی بیشتر این علائم را در دست چپ خود تجربه می‌کنند. درحالی که نوازندگان گیتار و پرکاشن می توانند توسعه دیستونی را در هر دو دست خود داشته باشند و بالاخره نوازندگان سازهای بادی این علائم را در دستان٬ صورت و یا دهان خود تجربه می‌کنند. به‌ طور معمول هیچ دردی همراه دیستونی نوازنده نیست، چرا که ناشی از اختلال عصبی است؛ نه نقصی در عضلات. علائم این بیماری ممکن است شامل عدم دقت٬ از دست دادن ظرافت کنترل در حرکات سریع نوازندگی٬ پیچش انگشتان دست٬ چسبیدن انگشتان به کلاویه‌ها٬ خم‌شدن غیرارادی انگشت شست به سیم‌ و لرزش باشد. این بیماری در اکثر مواقع به علت تمرین بیش از حد یک عمل خاص است اما ممکن است سیستم حسگرهای جزئی هم باعث تحریکش شود. به عنوان مثال٬ یک پیانیست ممکن است با نواختن بر روی کلاویه‌های از جنس عاج این نشانه‌ها را مشاهده کند، در حالیکه بر روی کلاویه‌های پلاستیکی مشکلی برایش پیش نیاید. اگرچه هیچ درمان قطعی هنوز برای دیستونی نوازنده پیدا نشده اما چندین گزینه درمانی وجود دارد. روشهای توانبخشی که تلاشی است برای آموزش مجدد سیستم عصبی و نواختن ساز بدون تحریک علائم. داروهای خوراکی و تزریقات بوتاکس هم از دیگر راه های کنترل عصب های مرتبط است. همچنین در بروز چنین مشکلاتی متخصص مغز و اعصاب معمولاً مناسبترین انتخاب برای تشخیص و درمان دیستونی دست است.

شومان نوازنده یا آهنگساز؟                                                                                     

حتی اگر نوازنده پیانو نباشید و یا موسیقی کلاسیک برایتان جذاب نباشد، ممکن است داستان روبرت شومان به گوشتان خورده باشد. او با ابزاری که برای تقویت انگشتان ضعیفش استفاده می‌کرد، به دست خود صدمه زد. پس از آن شومان دیگر نتوانست نوازندگی کند٬ در نتیجه تبدیل به یکی از آهنگسازان بی‌نظیر تمام دوران شد. در سال ۱۹۷۱ یک مقاله به عنوان «آسیب دست شومان» توسط محققی بریتانیایی به‌نام اریک سمس «Eric Sams» منتشر شد. این مقاله که به غایت واقعی به نظر می‌رسد  و به ما نشان می‌دهد که شومان به وسیله ابزاری مکانیکی دست خود را مورد آسیب قرار داده است.

روبرت شومان یکی از برجسته ترین آهنگسازان اوایل دوره رمانتیک است. این آهنگساز آلمانی در سال ۱۸۱۰ میلادی به دنیا آمد. او مهارت فوق‌العاده‌ای در نواختن پیانو از خود نشان داد و آرزویش نوازنگی پیانو در کنسرت‌های کلاسیک بود. پس از یک موفقیت اولیه با سختی در نواختن تکنیکی مواجه و مانع پیشرفتش شد. فقدان کنترل ارادی در انگشت میانی دست راستش حین تمریناتش افزایش یافت. گمانه های فراوانی درباره دلیل آسیب دست او وجود دارد. برخی حتی این آسیب را از تأثیرات مصرف قرصهای بیماری سیفلیس می دانند اما نزدیکترین و دقیقترین تشخیص این است که رابرت شومان از یک دیستونی موضعی کاری-تخصصی در دست راست رنج می‌برد. حجم کارهای تخصصی٬  افراط در تمرین و انجام مداوم یک تمرین سرعتی در کنار صفات شخصیتی مانند علائم اضطراب و کمال‌گرایی از عواملی هستند که در اختلال دیستونی نوازنده دخیلند. تمام این عوامل در اوایل زندگی روبرت شومان قابل مشاهده است. در خاطرات روزانه‌اش٬ شومان به از دست دادن کنترل انگشت میانه‌اش و چالش‌هایی که برای تمرین نوازندگیش به وجود آورده ‌بود به وفور اشاره می‌کند. دکتر و دوست خانوادگی رابرت شومان؛ دکتر رویتر «Dr. M. Reuter» در سال ۱۸۴۱ اذعان می‌کند که شومان در دوران جوانیش طی نامه‌ای به ضعف و انعطاف‌ناپذیری انگشتان اشاره کرده بود. اول اینکه در هنگام نواختن انگشت میانی و اشاره‌اش را بسیار کم حس می‌کرده و همچنین تحرک ارادی روی این انگشتان را از دست داده بود. شومان برای رفع این مشکل٬ با ابزاری مکانیکی مخصوص کشش انگشت سعی کرده تا این وضع را بهبود ببخشد. او بسیاری از راهکارهای موجود در زمانه را امتحان کرد و حتی به تراپی‌هایی ابداعی از خود روی آورد که هیچکدام از آنها باعث بهبود شرایط انگشتانش نشد و یا به صورت موقت به کنترل آنها ‌انجامید. به موازات این تمرینات او اوپوس شماره ۷ توکاتا را نوشت؛ قطعه‌ای که یک نوازنده متبحر میتوانست آن را بدون بکارگیری انگشت‌ میانه دست راست بنوازد. اگرچه از سال ۱۸۳۳ او تقریبا دیگر نتوانست قطعات نوشته ‌شده را بنوازد و تسلیم شد٬ اما به بداهه‌نوازی ادامه‌ داد. آخرین راهی که رابرت شومان به آن امیدوار شده ‌بود ابزاری بود که خودش «Cigar Mechanics» نامیده بود. این وسیله متشکل از زنجیری بود که یک طرف آن به پیانو متصل می شد و طرف دیگرش انگشت میانه را صاف نگه می داشت. درابتدا شومان بسیار امیدوار بود، تا جایی که در دفتر خاطراتش نوشت که انگشت میانه دست راستش بوسیله این ابزارعکس‌العمل خوبی نشان می دهد و این متد تنها راهی است که کار می کند. ولی حتی این آخرین تلاشش با شکست مواجه شد و در سال ۱۸۳۲ او در یادداشت هایش معترف می‌شود که انگشت میانه‌اش خوب‌ شدنی نیست؛ کاملا در هنگام نواختن سفت می‌شود و پیچش حلقه‌ای مانند پیدا می کند. او که آدمی به شدت حساس بود بالاخره تنها راه برای نوازندگی را بداهه‌نوازی و آهنگسازی یافت. تقریباً دو سال پس از ترک نوازندگی برای مادرش در نامه‌ای توضیح می‌دهد: « در مورد انگشت من نگران نباشید. من هنوز می توانم آهنگسازی کنم٬ و حتی یک دوست قدیمی برای بداهه نوازی مقابل مردم دوباره به کمک من آمده است؛ شجاعت». شومان دیگر سودای یک نوازنده چیره ‌دست شدن را در سر نداشت و از نوازندگی دست کشید. در عوض دلسرد نشد و تصمیم گرفت تا مرز اهداف و آرزوهای هنریش را جابه جا کند و این تغییر، انتخابآهنگسازی بود. برای ما، تصمیم شومان یک برکت و رحمت بود، چرا که به او اجازه داد به جای اینکه صرفاً یک نوازنده تکنیکی باشد استعداد و خلاقیتش را تا حد کمال توسعه و آن را به دنیا هدیه دهد. اما به جز دیستونی مشکلات و حوادث دیگری هم هستند که باعث بروز فاجعه برای نوازنده‌ها و موزیسن‌ها می‌شوند.

جانگو راینهارت

اگرچه نام جانگو راینهارت ممکن است برای کمتر کسی به غیر از طرفداران موسیقی جز و جیپسی آشنا باشد اما طرفداران این ژانر همواره او را ستایش کرده‌اند. همچنین راینهارت موسیقیدانی به شدت الهام‌بخش است و پیشگام سبک خاص خود در موسیقی جز محسوب می شود که ریشه‌های جیبسی و گیتارجز را درهم آمیخت. موسیقی او در بسیاری از فیلم ها از جمله «ماتریکس» شنیده شده‌است. راینهارت یادگیری موسیقی و نوازندگی را از دوران کودکی شروع کرد. ویولون را فراگرفت و سپس به سراغ بانجو و گیتار رفت. جانگوی ۱۸ ساله و همسرش در یک کاروان زندگی می کردند. آن ها با استفاده از کاغذ و سلولوئید(ماده پلاستیک مصنوعی آتشزا) گلهای مصنوعی می ساختند و درآمد ناچیزی دست و پا می‌کردند. هنگامی که راینهارت به طور تصادفی شمعی را در راه خود به رختخواب واژگون کرد، کاروان در شعله های آتش سوخت و تمام اموالش نابود شد. جانگو از برشته شدن در آتش جان سالم به در برد اما سوختگی درجه یک و دو را برای نیمی از بدنش همراه داشت. در نتجه پای راست، انگشتان میانه و اشاره‌ دست چپش به‌طور کامل فلج شد. پزشکان گفتند که باید پای او را قطع کنند و او دیگر نمی‌تواند سازی را تا آخر عمرش بنوازد. اما راینهارت حاضر به عمل جراحی نشد. یک سال نشده بود که او با استفاده از عصا، قادر به راه رفتن شد. پزشکان همچنین در مورد نوازندگی او اشتباه کرده‌ بودند. با ‌اینکه انگشتانش هرگز بهبود نیافت، او دوباره توانست به یادگیری گیتار بپردازد و آرزوی ازلی زندگیش را نجات دهد. راینهارت تا پایان جنگ جهانی دوم به‌ ناچار در فرانسه گیر افتاد. ارتش هیتلر هزاران نفر از کولی و جیپسی ها را کشتند اما تعداد انگشت شماری از نازی های طرفدار  موسیقی جز ایمنی راینهارت را تأمین کردند. او این بار هم جان سالم به در برد و به یکی از چهره‌های معتبر در موسیقی جز تبدیل شد.

تونی آیومی

جانگو راینهارت نه‌تنها تاثیرگذار در موسیقی جز است، بلکه نقش عمده ای در خلق هوی‌متال ایفا کرده است. ممکن است از خود بپرسید که چگونه یک موسیقیدان جیپسیجز به شکل گیری یکی از تاریک‌ترین سبکهای موجود کمکی کند؟ اما پاسخ این سوال در ریشه‌‌ها و صدای این سبک موسیقی نیست٬ بلکه در تاریخ آن است. تونی آیومی نوازنده گیتار با استعدادی در یک خانواده فقیر از طبقه کارگر بود. به همین علت او در جوانی علی‌رقم میلش مجبور بود روزها در یک کارخانه تولید فلز کار کند و پس از آن به تعقیب آرزویش یعنی موسیقی راک اند رول بپردازد. متاسفانه، کارخانه های صنعتی امن ترین مکان برای دست نوازندگان نیستند. آخرین روز کارش در کارخانه، طی سانحه‌ای آیومی نوک انگشتان میانی و حلقه دست راستش را از دست می دهد. برای یکچپ ‌دست که از دست راستش برای گرفتن «فرت» استفاده می‌کند این سانحه به ‌معنی پایان آرمان هایش در موسیقی بود. جوان هفده‌ساله با قلبی شکسته تصور می کرد که دیگر هرگز نمی‌تواند گیتار بنوازد. در همین حین، رئیس او که می دانست آیومی شب ها با گروهی در کافه‌ها می نوازد برای او یک آلبوم از جانگو رینهارت پخش کرد. سپس داستان سوختگی موزیسین جز را برایش گفت تا آیومی را برای ادامه‌دادن حرفه نوازندگی تشویق کند. این داستان، تأثیر بسیار عمیقی بر آیومی گذاشت و بسیار زود شروع به فراگیری مهارتش در گیتار نمود. او در ابتدا سعی به یادگیری نواختن با دست راست می‌کند اما موفق نمی‌شود. پس از آن نوک انگشتان مصنوعی با کاور پلاستیکی پوشیده‌شده در چرم را امتحان می‌کند و نتیجه مثبتی می‌گیرد. از آنجا که انگشتان مصنوعی به محکمی انگشتان واقعی نبودند، آیومی از سیمهای سبکتری استفاده کرد و حتی کوک گیتارش را عوض کرد. نتیجه آن صدای متفاوتی شد که او را یکی از پیشگامان سبک هوی‌متال کرد و اولین پاورکردهای این استایل با همین دستان ناقص نواخته شد.

ریک آلن

سال ۱۹۹۲بود که در یک تصادف رانندگی٬ ریک آلن درامر چیره‌دست گروه راک بریتانیایی دف‌لپارد«Def Leppard» به شدت مجروح‌شد. این اتفاق تنها چندسال پس از موفقیتش در حرفه موسیقی، دقیقاً در شب سال نو میلادی رخ داد. پرستاری در جریان حادثه حضور داشت و او را سریعاً به بیمارستان منتقل کرد و به‌خاطر سرعت عمل بالا دکترها توانستند بازوی او را دوباره به بدنش متصل کنند. اما به علت عفونت شدید بعداً مجبور شدند بازوی آلن را برای همیشه قطع کنند. او که پایان دوران حرفه ای را تصور می کرد دچار افسردگی شدید شد. در این دوران جو الیوت«Joe Elliot» خواننده اصلی گروه دف لپارد٬ به کمک دوستش آمد. تلاش آن ها به کمک مهندسان منجر به طراحی مجموعه درامی شد که آلن بتواند تنها با یک دست و دو پا آن را بنوازد. ریک آلن با ابتکار منحصربه‌فردش و تمرین زیاد خودش را با شرایط جدید سازگار کرد و بسیار زود دوباره به گروه پیوست. آن ها ضبط آلبومشان را از سر گرفتند و حتی ریک توانست در اجراهای زنده گروه تا به امروز بنوازد.

رابرت وایات

حوادث ناگواری که برای موزیسین‌ها اتفاق می‌افتد٬ قطعاً نقطه سیاهی در زندگیشان است. گاهی اما داستان برعکس می‌شود. مانند نقطه عطفی که زندگی رابرت وایات را متحول کرد. رابرت وایات در بریستول به سال ۱۹۴۵ به‌دنیا آمد. پدر او روانشناس و مادرش تهیه‌کننده ای در بی بی سی بود.  در ۲۱ سالگیش، عضو یکی از گروههای پیشگام سبک پراگرسیو راک به‌نام سافت ماشین«Soft Machine» شد. وایات خلاق٬ نوازنده درامی حرفه‌ای بود و حتی در بعضی مواقع همزمان خوانندگی می کرد، موردی که کمتر در گروه راک مشاهده می شود. او با تورهای مداومی که داشت به الکل معتاد شد و به‌خاطر رفتار بی‌ملاحظه و غیرقابل تحملش، اعضای گروه بالاخره او را خراج کردند. بلافاصله پس از اخراجش در ۲۵ سالگی گروه خودش را بنام مچینگ مول«Matching Mole» تشکیل داد. ولی مشکلات خوردن افراطی الکل همچنان به قوت خود باقی بود و در نهایت او را به مرگ نزدیک کرد. در ژوئن سال ۱۹۷۳ میلادی٬ گروه مچینگ مول در حال ضبط آلبوم سوم خود بودند. وایات ۲۹ ساله در مراسم تولدی، زمانی که مست بود از پنجره طبقه چهارم به پیاده‌رو سقوط کرد ودر نتیجه از کمر به پایین فلج شد و برای همیشه ویلچرنشین شد. برخلاف انتظار٬ وایات این حادثه را به نوعی نجاتبخش خود می داند. او در این باره می‌گوید: اگر این حادثه اتفاق نمی‌افتاد من به زودی به واسطه اعتیاد به الکل و حرکات بی‌ملاحظه‌ام میمردم و این سقوط زندگی من را تغییر داد. او در بیمارستان بقیه آهنگسازی آلبومش را به اتمام رساند. رابرت متوجه شده بود که دیگر نمی‌تواند درام بنوازد پس به‌جای ناامیدی روی خوانندگیش بیشتر تمرکز کرد. او از فعالیتش دست نکشید و یک‌ سال پس از حادثه آهنگی که کاوری از ترانه ؛من یک مومن هستم«I’m A Believer»از گروه «The Monkees» را به کمک درامر پینک‌فلوید٬ نیک میسن«Nick Mason» منتشر کرد. او احتمالاً تنها خواننده، درامر، نوازنده ترومپت و کیبوردیست فلج در جهان است. با اینکه دیگر نمی‌توانست به صورت زنده درام بنوازد از خلاقیتش برای ضبط موسیقی و نواختن تک‌تک درام کیت‌ها استفاده کرد. بعدها او حتی شروع به نواختن «کورنت» کرد.  تحت تأثیر موسیقی جز،  بلوز و آهنگساز مورد علاقه‌اش، مایلز دیویس٬ موسیقی خاص و ویژه خودش را (نزدیک به سایکدلیک راک) خلق کرد. وایات در ژوئن ۲۰۰۱  با دیوید گیلمور ترانه «Comforatbly Numb» را درفستیوال ملت‌داون انگلستان اجرا کرد.اتفاقاً وایات متصدی این فستیوال بود و با موزیسنهای مختلف و برجسته‌ای همکاری‌های متعدد از جمله خوانندگی٬نواختن کورنت و ترومپت و آهنگسازی کرد. فاجعه ای که برای وایات اتفاق افتاد در واقع شروع دوباره و آغاز فصل شکوفایی او شد.

تکنولوژی، امواج مغزی، جیسون بکر و…

تحقیقات مرتبط با رابط مغز –کامپیوتر، بستری جالب برای خلق ابزارآلات تفریحی و درمانی فراهم کرده است. افراد معلول فیزیکی و دارای اختلالات سیستم عصبی، بهره بسیاری از این امکانات می برند. این تحقیقات در حوزه موسیقی برای توسعه امکانات و دستگاه های جدید هم کمک  فراونی کرده است. با وجود اینکه این نوع دستگاه‌ها بسیار موثر هستند، اغلب اجازه کنترل دقیق را به معلولین نمی‌دهند. در حال حاضر، استادن موسیقی و  تراپیست ها با استفاده از تکنولوژی روز سعی می‌کنند این امر را امکان پذیر کنند و نتایج بسیار خوبی گرفته‌اند. با این حال، برای افراد معلول جسمی، داشتن کنترل کامل روی محیط و وسایلی که برای آنها ساخته شده اغلب اوقات دشوار است. ادواردو میراندا «Eduardo Reck Miranda» پزشک٬ آهنگساز و رئیس مرکز میان‌رشته‌ای تحقیقات موسیقی-کامپیوتر در دانشگاه پلیموت«Plumouth» انگلستان است. او چندین سیستم کنترل جایگزین برای ساخت موسیقی با ماشین‌آلات ارائه کرده است. در دهه گذشته او هدف آزمایشاتش را بر روی کنترلگر اصلی انسان یعنی مغز انجام داده است. استفاده از نوار مغزی برای تولید موسیقی ایده جدید بکری نیست و  حدوداً ۳۰ سال است که بر روی این ایده کار می‌شود. در این روش با قرار دادن الکترود بر روی سر٬ به‌طرق مختلف سعی شده از سیگنالهای الکتریکی ارسال شده از مغز به تولید موسیقی برسند. به عبارت دیگر، استفاده از امواج مغزی برای ساخت موسیقی توسط کامپیوتر یک تلاش نسبتا معمول است. قسمت دشوار این است که قادر ساختن افراد برای کنترل‌ مستقیم ذهنشان در خلق موسیقی موضوعی متفاوت است. در واقع پژوهشگران می توانستند امواج مغزی موزیسین ها را آنالیز کنند اما اینکه در نهایت از این طریق به تولید موسیقی دست یابند امری مشکل به نظر می رسید. با این حال میراندا روی کنترل پروسه تولید موسیقی در ذهن تمرکز کرد. او از نوار مغزی برای ساخت و اجرای موسیقی به وسیله یک پیانو آکوستیک مکانیکی استفاده می کند. در فوریه سال ۲۰۱۶ قدمی فراتر گذاشت و کوارتتی متشکل از چهار نفر که قادر به صحبت یا حرکت نبودند تشکیل داد تا بتوانند از این تکنولوژی بی‌نظیر برای خلق موسیقی با کنترل کامل و مستقیم قدرت ذهن خود استفاده کنند. این آهنگسازان ناتوان جسمی کلاهی مخصوص نوار مغزی بر سر می گذارند تا سیگنالهای الکتریکی تولیدشده توسط مغزشان را به نت تبدیل کند. با برسر گذاشتن این کلاه٬ مغز فرد ناتوان به کمک یک لپ‌ تاپ و بدون نیاز به هیچ واسطه‌ دیگری به خلق موسیقی می پردازد. در سمت دیگر نوازندگان متبحر این نت ها را که در لحظه ساخته‌شده، با اندکی تفاوت زمانی می‌نوازند.

نمونه بارز استفاده از چنین تکنولوژی هایی، جیسون بکر«Jason Becker» است. جیسون بکر نوازنده٬ گیتار و آهنگساز نئو-کلاسیکال متال اهل آمریکا است. او در ۱۶ سالگی به همراه «مارتی فریدمن» عضو گروه «کاکفنی» بود و بعد از فروپاشی گروه٬ جیسون کار را بر روی آثار شخصی آغاز کرد. استعداد زیادی در نواختن گیتار داشت٬ مستعد پدیده‌شدن در زمینه نوازندگی گیتار بود تا جایی که در سال ۱۹۹۹ جیسون توانست جایزهبهترین گیتاریست جدید را از «Guitar Magazine» دریافت کند. او در حال تمرین و ضبط آلبومی از گروه «دیوید لی روث» بود که بی‌حسی در پاهایش شروع شد. و خیلی زود مشخص شد که از بیماری نادری به‌نام اسکلروز جانبی آمیوتروفیک یا «ALS» رنج می‌برد. همان بیماری که دانشمند مشهور استیون هاوکین را گرفتار کرد و چالش آب یخ برایش به راه افتاد. پزشکان برای او طول عمر سه تا پنج سال را تخمین زدند. او به زودی توانایی کنترل بدنش را از دست داد، با این حال دست از فعالیتش در موسیقی نکشید. به سبب بیماریش او حتی قدرت تکلمش را هم از دست‌داد٬ اگرچه این مساله نتوانست مانعی در راه موفقیت او باشد. در حال حاضر٬ جیسون بکر ۴۶ ساله مشغول به آهنگسازی بوسیله یک رایانه پیشرفته که توسط پدرش طراحی شده است. همچنین در سال ۲۰۰۸ آلبومی را با همکاری نوازندگان و موزیسین‌های برجسته راک و هوی‌متال از جمله مارتی‌فردمن٬ جو ستریانی و استیو وای منتشر کرد.

آخر نوشت
آنچه گفته شد نشان می‌دهد با وجود تمام اهميتی كه دست برای يك نوازنده يا موزيسين دارد (همان طور كه برای هر انسان ديگری اين اهميت وجود دارد) اما در نهايت ابزاری برای اين حرفه به حساب می‌آيد. از دو زاويه می‌توان به اين موضوع نگاه كرد؛ نوازنده و موزيسين. اينكه نوازنده های زيادی با از دست دادن يا نقص دستشان كنار آمدند و ابزاری ديگر را جايگزين كردند شاهدی بر اولی است. دوم اينكه برای آهنگساز اصولاً چيزی كه در درجه اول اهميت قرار دارد قدرت ذهن است و نه دست. حتي برای موزيسن واقعی پس از تربيت گوش و درونی شدن موسيقی، حس شنوايی هم ابزاری بيش نيست. افراد زيادی به اين دليل كه «بتهوون» پس از ناشنوا شدن باز هم موسيقی می‌ساخت او را نابغه می‌دانند؛ اما اين دليل بسيار ساده انگارانه و حتی احمقانه است. درحالی که بتهوون با آثار درخشانش برای نابغه‌ بودن اصلاً نیازی به چنین دلایلی ندارد.

البته به هيچ عنوان اهميت اين ابزار و تكنيك نوازندگی كه اصولاً با استفاده از دست معنا می‌يابد قابل انكار نيست. در واقع موضوع از اين قرار است كه برای خلق موسيقی بدون دست هم راه هايی وجود دارد اما داشتن ابزار و تكنيك به خودی خود منجر به خلق نمی‌شود. برای مثال به وضعيت كلی كنونی راك در ايران كه نگاه می‌كنيم؛ تعداد بسيار زيادی جوان با تكنيك بالا در نوازنگی می‌بينيم اما وقتی به برآيند توليداتشان رجوع كنيم تقريباً هيچ اثر خاصی (قابل تأمل و ماندگار) وجود ندارد. البته كه نقطه مقابلی هم وجود دارد كه آن ها هم راه را اشتباه می‌روند. آن‌هايی كه هيچ ارزشی برای تكنيك و فراگيری آن و البته چارچوب موسيقی (از ابتدا) قائل نيستند و همه چيز را خلاقيت يا ذهن می‌دانند. نتيجه توليدات اين دسته هم دندان‌گير نيست و اصولا تنها به گوش خودشان می‌رسد.

در آخر بايد گفت تمرينهای بيش از حد علاوه بر اينكه برای دست مضر و احتمال بروز ديستونی را افزايش می‌دهد، اگر تنها به عادت منجر شود برایذهن هم مضر است؛ چرا كه عادت، دست های ما را هوشمند تر می‌كند و دست و پای ذهن را می‌بندد.

Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.